فروش مجموعه فیلم های وودی آلن
فرمت : دایوایکس
کیفیت : عالی
زیرنویس : انگلیسی
قیمت : 6000 تومان
این مجموعه شامل 33 فیلم از وودی آلن (تا سال 2004) در قالب 6 دی وی دی می باشد.
وودی آلن با نام اصلی Allen Stewart Konigsberg اول دسامبر سال ۱۹۳۵ در بروکلین- نیویورک متولد شد
آلن به مدت پنج سال در تلویزیون به فعالیت نویسندگی پرداخت و در نهایت تصمیم گرفت استعدادش را در زمینه اجرای کمدی نیز امتحان کند. اولین حضور او در مقام کمدین در سال ۱۹۶۰ در یک باشگاه کمدی در محله منهتن بود. شخصیت کمدی متفاوت و خلاق او به سرعت نگاهها را به سوی او معطوف کرد. آنچنانکه در سال ۱۹۶۳ او به عنوان مهمان در اغلب برنامههای گفتگوی تلویزیونی ظاهر میشد.
این مجموعه شامل 33 فیلم از وودی آلن (تا سال 2004) در قالب 6 دی وی دی می باشد.
جوایز - وودی آلن
اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم آنی هال، ۱۹۷۷
اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آنی هال (همراه مارشال بریکمن)، ۱۹۷۷
نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول برای فیلمآنی هال
نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم صحنه های داخلی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم صحنه های داخلی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم منهتن (همراه مارشال بریکمن)
نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم دنی رز برادوی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم دنی رز برادوی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم رز ارغوانی قاهره
اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرانش، ۱۹۸۶
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرانش،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم روزگار رادیو،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم جرم های و بزهکاری ها،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آلیس،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شوهران و زنان،
نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم گلوله ها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم گلوله ها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴(همراه داگلاس مک گرث)
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آفرودیت توانمند، ۱۹۹۵
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شالوده شکنی هری، ۱۹۹۷
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم امتیاز نهایی
قیمت کل این مجموعه تنها 6000 تومان می باشد.
روش خرید: برای خرید مجموعه فیلم های وودی آلن، پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:49 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
فروش مجموعه فیلم های وودی آلن
فرمت : دایوایکس
کیفیت : عالی
زیرنویس : انگلیسی
قیمت : 6000 تومان
این مجموعه شامل 33 فیلم از وودی آلن (تا سال 2004) در قالب 6 دی وی دی می باشد.
وودی آلن با نام اصلی Allen Stewart Konigsberg اول دسامبر سال ۱۹۳۵ در بروکلین- نیویورک متولد شد
آلن به مدت پنج سال در تلویزیون به فعالیت نویسندگی پرداخت و در نهایت تصمیم گرفت استعدادش را در زمینه اجرای کمدی نیز امتحان کند. اولین حضور او در مقام کمدین در سال ۱۹۶۰ در یک باشگاه کمدی در محله منهتن بود. شخصیت کمدی متفاوت و خلاق او به سرعت نگاهها را به سوی او معطوف کرد. آنچنانکه در سال ۱۹۶۳ او به عنوان مهمان در اغلب برنامههای گفتگوی تلویزیونی ظاهر میشد.
این مجموعه شامل 33 فیلم از وودی آلن (تا سال 2004) در قالب 6 دی وی دی می باشد.
جوایز - وودی آلن
اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم آنی هال، ۱۹۷۷
اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آنی هال (همراه مارشال بریکمن)، ۱۹۷۷
نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول برای فیلمآنی هال
نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم صحنه های داخلی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم صحنه های داخلی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم منهتن (همراه مارشال بریکمن)
نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم دنی رز برادوی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم دنی رز برادوی
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم رز ارغوانی قاهره
اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرانش، ۱۹۸۶
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرانش،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم روزگار رادیو،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم جرم های و بزهکاری ها،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آلیس،
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شوهران و زنان،
نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم گلوله ها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم گلوله ها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴(همراه داگلاس مک گرث)
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آفرودیت توانمند، ۱۹۹۵
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شالوده شکنی هری، ۱۹۹۷
نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم امتیاز نهایی
قیمت کل این مجموعه تنها 6000 تومان می باشد.
روش خرید: برای خرید مجموعه فیلم های وودی آلن، پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:47 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
- اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم آنی هال، ۱۹۷۷
- اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آنی هال (همراه مارشال بریکمن)، ۱۹۷۷
- نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول برای فیلمآنی هال
- نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم صحنه های داخلی
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم صحنه های داخلی
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم منهتن (همراه مارشال بریکمن)
- نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم دنی رز برادوی
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم دنی رز برادوی
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم رز ارغوانی قاهره
- اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرانش، ۱۹۸۶
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم هانا و خواهرانش،
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم روزگار رادیو،
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم جرم های و بزهکاری ها،
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آلیس،
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شوهران و زنان،
- نامزد اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم گلوله ها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم گلوله ها بر فراز برادوی، ۱۹۹۴(همراه داگلاس مک گرث)
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم آفرودیت توانمند، ۱۹۹۵
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم شالوده شکنی هری، ۱۹۹۷
- نامزد اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی برای فیلم امتیاز نهایی،

یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:45 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
کارگردان سرشناس آمریکایی فیلم سینمایی «نیمهشب در پاریس» را تابستان امسال در پاریس کلید میزند.
به گزارش خبرآنلاین، وودی آلن که عموما از رسانهها دوری میکند روز پنجشنبه جزئیات فیلم جدید خود را اعلام کرد.
او عنوان «نیمهشب در پاریس» را برای تازهترین فیلم خود انتخاب کرده که اوون ویلسن، ماریون کوتیار، ریچل مکآدامز، کتی بیتس و کارلا برونی در آن نقشآفرینی خواهند کرد.
مایکل شین، نینا آریاندا، تام هیدلستن، کوری استول، میمی کندی و کرت فولر دیگر بازیگران این فیلم هستند.
نقشآفرینی ویلسن، کوتیار و مکآدامز در فیلم «نیمهشب در پاریس» اواخر ماه مارس اعلام شد و درباره حضور برونی، همسر نیکلا سارکوزی رئیس جمهور فرانسه ماهها اخبار متفاوت منتشر میشد، اما دیگر بازیگران فیلم مشخص نبودند.
«نیمهشب در پاریس» یک کمدی رومانتیک درباره خانوادهای شامل یک زوج جوان است که در سفری کاری به پاریس میروند و در طول سفر زندگی آنها متحول میشود.
در بیانیه
وودی آلن آمده است: «این فیلم تجلیل از عشق یک مرد جوان به پاریس است و در همین حال به کند و کاو در تخیلات آدمهایی میپردازد که فکر میکنند زندگی متفاوت با زندگی خودشان، بهتر است.»
«نیمهشب در پاریس» یکی از سه فیلمی است که با قرارداد بین شرکت گراویر پروداکشنز متعلق به آلن با مدیاپرو در بارسلونا ساخته میشود.
شرکت اسپانیایی روی فیلم «با یک غریبه سبزه قدبلند آشنا میشوی»
آلن هم سرمایهگذاری کرد که پاییز امسال از سوی شرکت سونی پیکچرز کلسیکس در آمریکا اکران میشود.
این فیلم ماه آینده در بخش خارج از مسابقه جشنواره کن به نمایش درمیآید.
آلن 75 ساله در 1978 برای فیلم «آنی هال» برنده جوایز اسکار بهترین کارگردان و بهترین فیلمنامه غیراقتباسی شد و سال 1987 نیز با «هانا و خواهرانش» اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را دریافت کرد.
یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:45 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
۱۹۶۵- تازه چه خبر، پیشی؟
۱۹۶۶- چه خبرها، سوسن ببری؟
۱۹۶۷- کازینو رویال
۱۹۶۹- آب را نخورید
۱۹۶۹- پولو بردار و در رو
۱۹۷۱- مردان بحران: سرگذشت هاروی والینجر
۱۹۷۱- موزها
۱۹۷۱- دوباره بزنش، سام
۱۹۷۳- خوابیده
۱۹۷۵- عشق و مرگ
۱۹۷۶- جبهه
۱۹۷۷- آنی هال
۱۹۷۸- صحنههای داخلی
۱۹۷۹- منهتن
۱۹۸۰- خاطرات اکلیلی
۱۹۸۰- به وودی آلن، از اروپا با عشق
۱۹۸۳- زلیگ
۱۹۸۴- دنی رز برادوی
۱۹۸۵- رز بنفش قاهره
۱۹۸۵- پنجاه سال فعالیت!
۱۹۸۵- هانا و خواهرانش
۱۹۸۷- روزگار رادیو
۱۹۸۷- سپتامبر
۱۹۸۷- شاه لیر
۱۹۸۸- زنی دیگر
۱۹۸۸- هتل ترمینوس: کلاوس باربی، روز و روزگار او
۱۹۸۹- داستانهای نیویورکی
۱۹۸۹- جرمها و بزهکاریها
۱۹۹۰- آلیس
۱۹۹۱- صحنههایی از مرکز خرید
۱۹۹۲- سایهها و مه
۱۹۹۲- شوهران و زنان
۱۹۹۳- معمای قتل در منهتن
۱۹۹۴- گلولهها بر فراز برادوی
۱۹۹۴- آب را نخورید
۱۹۹۵- پسران آفتاب
۱۹۹۵- آفرودیت توانمند
۱۹۹۶- همه میگویند دوستت دارم
۱۹۹۶- شالودهشکنی هری
۱۹۹۷- پیران آفتاب
۱۹۹۷- بلور مرد وحشی
۱۹۹۸- صد سال بنیاد فیلم آمریکا...صد فیلم
۱۹۹۸- چهره مشهور
۱۹۹۸- نقشبازیکنها
۱۹۹۸- مورچهها
۱۹۹۹- شیرین و پست
۲۰۰۰- مرد شرکتی
۲۰۰۰- دزدهای خردهپا
۲۰۰۰- نور همدم مناست
۲۰۰۰- جمعکردن شکستهها
۲۰۰۱- نفرین عقرب یشمی
۲۰۰۱- صداها از شهری که دوست دارم
۲۰۰۱- استنلی کوبریک: زندگی به روایت تصویر
۲۰۰۱- کنسرت برای نیویورک
۲۰۰۲- وودی آلن: زندگی با فیلم
۲۰۰۲- جادوی فلینی
۲۰۰۲- پایان هالیوودی
۱۰۰-۲۰۰۳ سال امید و شوخطبعی
۲۰۰۳- چیزی غیر از این
۲۰۰۳- چارلی: زندگی و هنر چارلی چاپلین
۲۰۰۴- فرانسوا تروفو، یک زندگینامه
۲۰۰۴- ملیندا و ملیندا
۲۰۰۵- بالاد گرینیچ ویلج
۲۰۰۵- غیر خودی
۲۰۰۵- امتیاز نهایی
۲۰۰۶- خبر داغ
۲۰۰۶-- خانه
۲۰۰۷- رویای کاساندرا
۲۰۰۸- ویکی کریستینا بارسلونا
۲۰۰۹- هر کاری که جواب میدهد

یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:44 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
- می گویند من روشنفکرم ، چون این عینک را می زنم و هنرمندم ، چون فیلمهایم نمی فروشد .
- رابطه جنسی بدون عشق، کاری بیمعنی است. اما در بین کارهای بیمعنی، یکی از بهتریناشه
- تنها برنامه ی متنوع تلویزیونی، برنامه ی گزارش وضعیت هوا است.
- زندگی عشقی من واقعاً وحشتناکه ، آخرین باری که درون یک زن بودم زمانی بود که برای بازدید داخل مجسمه آزادی شدم !!!
- هرگاه مرا به خاک سپردید در تاریکی گور جایی را هم برای آرزوهایم بگذارید
- من نمیخواهم از طریق آثارم به جاودگانی برسم، میخواهم با نمردن جاودانه بشوم.
- از مردن نمیترسم، ... فقط نمیخواهم وقتی که سر رسید آنجا باشم.
- (در پاسخ به پرسشی دربارهی جاودانه ماندن در پردهی نقرهای) ترجیح میدهم در آپارتمانم جاودانه باشم.
- اصولاً آدم کلاس پایینی هستم. عشق من تماشای بیسبال با آبجو و چند تکه گوشت است.
- چیزهایی بدتر از مرگ هم در زندگی وجود دارد. آیا تا به حال بعدازظهرتان را با یک مأمور بیمه گذراندید؟
- پول از فقر بهتر است، البته فقط به دلایل مالی.
- من اغلب مواقع تفریح چندانی ندارم. در بقیهی مواقع همه اصلاً تفریحی ندارم.
- اگر فیلمم یک نفر دیگر را بدبخت کند، احساس میکنم که کارم را درست انجام دادم.
- بنا به دلایلی در فرانسه بیشتر از اینجا از من استقبال میکنند. زیرنویسهایشان باید خیلی خوب باشد.
- به ارتش ملحق بشوید، جهان را ببینید، آدمهای جذاب را ملاقات کنید - و آنها را بکشید.
- اگر معلوم بشود که خدایی هست، گمان نمیکنم که بد باشد. اما بدترین چیزی که ممکن است دربارهاش بگوییم این است که تنبل است.
- ای کاش خدا فقط به من یک نشانهی روشن نشان میداد! چیزی مثل باز کردن یک حساب پسانداز پرپول به نام من در بانک سوییس.
- تنها افسوسِ من در زندگی این است که چرا شخص دیگری نیستم.
- (دربارهی این که چرا فیلمهایش را نگاه نمیکند) گمان کنم از آنها متنفرم.
- (در
مراسم اسکار، حدود سال 1978) این گونه برنامهها برایم ارزشی ندارند. گمان
نمیکنم که آنها بدانند که چه کار دارند میکنند. وقتی که ببینید چه
کسانی برنده میشوند - یا چه کسانی برنده نمیشوند - آن وقت میفهمید که
این جایزهی اسکار چه چیز مزخرفی است.
- من
فقط دانشجوی ضعیفی بودم. هیچ علاقهای به درس نداشتم. وقتی فیلمی میسازم
یک قرارداد ضمنی با بیننده است که باید او را سرگرم کنم و حوصلهاش را سر
نبرم. باید این کار را بکنم. من فقط یک پیام برای آنها میگذارم.
فیلمسازان بزرگی مثل اینگمار برگمان یا آکیرا کوروساوا یا فدریکو فلینی
خیلی سرگرمکنندهاند، فیلمهایشان جالب است. خب، البته در دانشکده آنها
اصلاً برای من سرگرمکننده نبودند، آنها واقعاً حوصلهام را سر میبردند.
- (در
مراسم اسکار حدود سال 1978) آنها سیاسی هستند و اهل معامله و مذاکره
(گرچه انسانهای شایستهی زیادی با لیاقت برنده شدند) و کل مفهوم این
جایزهها احمقانه است. من نمیتوانم خودم را تسلیم قضاوت دیگران بکنم، چون
اگر شما وقتی که آنها بگویند تو شایستهی جایزهای هستی، این را بپذیرید،
در آن صورت، زمانی هم که بگویند شایسته نیستی باید قبول کنی.
- من یک دوره کلاس تندخوانی رفتم و «جنگ و صلح» را در ده دقیقه خواندم. مربوط به روسیه بود.
- میدانم که خیلی وحشتناک به نظر میرسد، اما برندهی اسکار شدن به خاطر آنی هال (1977) برایم هیچ مفهومی نداشت.
- با پوستی که من دارم برنزه نمیشوم، گرمازده میشوم.
- انسان با تخیل خداوند آفریده شد. آیا واقعاً فکر میکنید که خداوند عینک و موهای قرمز دارد؟
- مغزِ من، دومین عضو دوستداشتنی بدنم.
- به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم، گرچه با خودم چند تا لباس زیر برمیدارم.
- جنایات سامانیافته در امریکا بیش از 40 میلیون دلار در سال درآمد دارد و هزینههای دفتریاش هم خیلی کم است.
- درست است، نگرانیهای زیادی دارم. از تاریکی میترسم و به روشنایی هم مشکوکم.
- من دگرجنسخواهی را دارم تمرین میکنم، گرچه دوجنسخواهی در پارتی آخر هفته بخت شما را دقیقاً دوبرابر میکند.
- از دانشگاه نیویورک به خاطر تقلب در امتحان پایانی متافیزیک اخراجم کردند. دنبال روح پسری که کنارم نشسته بود میگشتم.
- شهرت
به من کمک زیادی نکرده است. فقط کمی کمک کرده است. وارن بیتی چندین سال
پیش یک روز به من گفت که ستاره بودن مثل این است که در فاحشهخانه باشی با
داشتن یک کارت اعتباری، هرگز منظورش را نفهمیدم. به نظر من، مثل این است که
در فاحشهخانه باشی اما کارت اعتباریات باطل شده باشد.
- سکس داشتن مثل ورق بازی است. اگر یار خوبی ندارید بهتر است که دست خوبی داشته باشید.
- (سینما
تفریح بزرگی است) چون لذت بسیار بزرگتری است که ما در غم این باشیم که
چطور قهرمان خودش را از مهلکه نجات خواهد داد تا این که به فکر نجات خودمان
باشیم.
- مادرم همیشه میگفت تو بچهی خیلی بشاشی بودی تا سن 5 سالگی و آنوقت افسرده شدی.
- ایرلند
از معدود جاهایی است که به اندازهای که غلو کردهاند لیاقتش را دارد،
همانقدر که همه دربارهی زیبایی آن حرف میزنند، زیباست.
- شرمندگی
و حقارت بزرگی است اگر باراک اوباما برندهی انتخابات نشود... وحشتناک
میشود اگر مردم امریکا برای رأی دادن به او حرکتی نکنند، زیرا آنها عملاً
مواردی از این دست را بیشتر پسند کردهاند.

یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:44 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
این فقط بخشی از خاطراتی است که وودی آلن به شکلی طنز در طول مدت فیلم برداری آخرین فیلمش یعنی «ویکی کریستینا بارسلونا» نوشته است. خاطرات لحنشان طنز است و به نظر بیشتر شبیه اغراق های این مرد خوش ذوق است. وودی آلن، وودی آلن است و خواندن نوشته هایش جذاب. ظرافت خاصی در دیدش وجود دارد.
فیلم را ندیده بودم، امشب آن را دیدم، بی مورد ندیدم این مطلب را که مدتها پیش خواندم (تقریباً تابستان امسال) ترجمه کنم. منبع اصلی در آخر مطلب آمده است.
دو نکته دربارة ترجمه:
واژة Agent را کارگزار ترجمه کردم، همیشه سر ترجمة این واژه مشکل داشتم و دارم. اگر واژة بهتری می شناسید بگوید.
چند جایی از مطلب هم است که یک سری اسم خاص آمده است، با کلیک روی هر کدام به لینکی که توضیحاتی دربارة آن واژه می دهد باز می شود.
دوم ژانویه
پیشنهادی برای ساختن فیلم در بارسلونا دریافت کردم. باید مواظب باشم. اسپانیا آفتابی ست و صورتم کَک مک دارد. پولش هم زیاد خوب نیست، اما کارگزارم بهم قول داد می توانم ده درصد از یک درصد فیلم را بعد از موفقیت و فروش بالای چهارصد میلیون دلار بردارم.
فکر خاصی دربارة بارسلونا نداشتم تا اینکه داستان دو یهودی اهل هکانسک رو شنیدم، آنها یک شرکت سفارش کالای مومیایی شده راه انداخته بودند، بسته هایی که می توانستند با هم جایشان عوض شوند.
پنجم مارس
با خاویر باردم و پنه لوپه کروز ملاقات کردم. او از آنچه فکر می کردم دلرباتر و شهوت برانگیزتر است. در طول مصاحبه نمی توانستم جلوی تحرکات داخل شلوارم را بگیریم. باردم یکی از آن نوابغ از تخم در نیامده است که فقط مانده کمی کمک از طرف من بهش برسد.
دوم آوریل
نقش را به اسکارلت جوهانسون پیشنهاد دادم. گفت قبل از اینکه خودش آن را قبول کند، باید مورد تایید کارگزارش قرار بگیرد، بعدش مادرش باید آن را تایید کند، چون خیلی بهش نزدیک است. پشت بندش باید کارگزار مادرش هم آن را قبول کند. میانة مذاکرات بودیم که کارگزارهایش را عوض کرد ــ بعد مادرهایش را عوض کرد. او آدم با استعدادی است اما می تواند دردسر برایت بتراشد.
اول ژوئن
رسیدم بارسلونا. با پرواز درجه یک آمدم. قرار است هتل سال دیگر اگر آب شرب راه انداختند نیم ستاره بگیرد.
پنجم ژوئن
فیلمبرداری متزلزل شروع شد. رِبکا هال، با اینکه جوان است و اولین نقش اصلی اش را به عهده دارد، کمی از آن که فکرش را می کردم آتشی تر است و مرا از حضور در صحنه منع کرد. برایش توضیح دادم کارگردان باید حاضر باشد تا بتواند فیلم را کارگردانی کند. با اینکه سعی کردم اما نتوانستم راضی اش کنم و مجبور شدم خودم را به لباس پیکهای نهار در بیاورم تا بتوانم قایمکی به پشت صحنه برسم.
پانزدهم ژوئن
کارها بالاخره دارد خوب پیش می رود. یک صحنة عشقبازی پر حرارت بین اسکارلت و خاویر گرفتیم. اگر چند سال پیش بود، خودم نقش خاویر را بازی می کردم. زمانی که این موضوع را به اسکارت یادآور شدم گفت "آه ـ هان"، بیان رمزآلودی داشت. اسکارلت دیر سر صحنه آمد. عوض اینکه بهش سخت بگیرم، یک سخنرانی براش ترتیب دادم، توضیح دادم دیر کردن بازیگرانم را تحمل نمی کنم. او با احترام به حرفهایم گوش داد، هر چند زمانی که داشتم صحبت می کردم، متوجه شدم صدای آیپادش را زیاد کرده است.
بیستم ژوئن
بارسلونا شهر حیرت انگیزی است. مردم در خیابان، می آیند کارمان را تماشا کنند. بسیار بجا فکر کردند که من وقت دادن امضا بهشان را ندارم، به خاطر همین هم فقط از بازیگرها امضا خواستند. بعداً چندین عکس هشت در ده از خودم که دارم با اسپیرو اگنیو دست می دهم بهشان دادم و خواستم برایشان امضا کنم، اما دیگر خبری از جماعت نبود.
بیست و ششم ژوئن
فیلمبرداری در لا ساگرادا فامیلا، شاهکار معماری گادی. حدس می زدم که با معمار بزرگ اسپانیایی شباهت های زیادی داشته باشم. هر دویمان قواعد را نفی می کنیم، او با طراحی های حیرت آورش و من با پوشیدن پیشبند بچگانه خرچنگی در زیر دوش.
سی ژوئن
مواد خام گرفته شده خوب به نظر می رسند، در حالی که خاویر ایدة حملة گستردة فضایی ها را داد، صحنه ای که با هزارتا سیاه لکشر و لباسهای ویژة و بشقاب پرنده پر می شد، ایدة زیاد خوبی نبود، این صحنه را فیلمبرداری می کنم تا خوشحالش کرده باشم و در تدوین حذفش می کنم.
سوم جولای
اسکارلت با یکی از همان سئوالهای معمول بازیگران به سراغم آمد «انگیزه ام چیست؟» سریع جواب دادم «دستمزدت.» گفت قبول است، اما برای ادامه نیاز به انگیزة بیشتری دارد. تقریباً سه برابر. وگرنه تهدید کرد که می رود. دستش را خواندم و من اول رفتم. بعد او رفت. حالا آنقدر از هم دور شده بودیم که باید برای شنیدن صدای هم داد می زدیم. بعدش تهدید کرد لی لی می کند. منم لی لی کردم و خیلی سریع به یک بن بست رسیدم. آنجا به یک عده دوست برخوردم، همگی مست کردیم و دیگر معلوم است که حسابش هم با من بود.
پانزدهم جولای
باز هم باید به خاویر برای بازی در صحنة معاشقه کمک کنم. سکانس این بود که باید پنه لوپه کروز را در آغوش می گرفت، لباسهایش را پاره می کرد و در اتاق خواب ترتیبش را می داد. جایزة اسکار برده، اما هنوز باید بهش نشان داد چطور با حرارت بود. پنه لوپه را بغل کردم و در یک چشم بهم زدن لباسهایش را پاره کردم. شانس آوردیم لباسهای آن صحنه را نپوشیده بود، تنش لباسهای گران قیمتش بود که دیگر خرابشان کرده بودم. وحشیانه پرتش کردم کنار شومینه و پریدم رویش. هرزه، قبل از اینکه رویش فرود بیایم خودش را کنار کشید و من هم با دندانهای جلویم روی کاشی های کف فرود آمدم. روز کاری خوبی بود و فکر می کنم بتوانم برای آگوست باز غذای حسابی بخورم.
سی جولای
مواد خام عالی به نظر می رسند. احتمالاً هنوز نقشه کشی برای اسکار زود باشد. خُب شاید نوشتن چند یادداشت کوتاه برای زمان دریافت جایزه بتواند بعداً وقتم را پر نکند.
سوم آگوست
حدس می زنم طبیعی باشد. به عنوان یک کارگردان گاهی معلم هستم، گاهی روانپزشک، گاهی شمایلی از پدر، گاهی گور (معلم مذهبی هندی). پس آیا باید جای شگفتی باشد که بعد از این هفته ها، اسکارلت و پنه لوپه هر دوتایی دلبستگیون بهم بیشتر شده است؟ دل نازک زنها. متوجه شدم طفلک خاویر به بازیگرهایی که با چشمانشان مرا به رختخواب برده اند، رشک آمیز نگاه می کند، ولی برای پسرک توضیح دادم که باید انتظار اشتیاق لجام گسیختة زنانه برای یک سینما گر معروف را داشته باشد، مخصوصاً اگر کسی باشد که صورتش بی حالت باشد. در همان بین وقتی هر روز صبح حمام می گرفتم و به خودم عطر می زدم، بین پنه لوپه و اسکارلت دعوایی حسابی در می گرفت. هیچ وقت دوست ندارم کار را با لذت قاطی کنم، ولی شاید بتوانم شهوت هر کدامشان را کمی پایین بکشم تا بشود فیلم را تمام کرد. احتمالاً چهارشنبه ها و جمعه ها برای پنه لوپه باشم، به اسکارلت هم سه شنبه ها و پنج شنبه ها حال بدهم. مثل پارک کردن در روزهای زوج و فرد است. دوشنبه برای ربکایی وقت دارم که درست قبل از اینکه اسمم را روی رانش خالکوبی کند جلویش را گرفتم. بعد از فیلمبرداری هم با خانمهای بازیگر مشروبی می زنم و یک سری قوانین اساسی می گذارم. شاید همان سیستم جیرة کوپونی سابق بر این، به کارمان بیاید.
دهم آگوست
امروز خاویر را سر یک صحنة احساسی کارگردانی کردم. مجبور شدم لحن دیالگوها را هم بهش بگویم. تا وقتیکه ادای مرا در می آورد خوب بود. زمانی که سعی می کرد از خودش بازی در بیاورد خراب می کرد. بعدش اشک ریخت و نمی دانست از حالا که دیگر قرار نیست کارگردانش باشم باید چه کار کند. مودبانه ولی محکم برایش توضیح دادم می تواند بدون من هم بهترین خودش را ارائه دهد و فقط سعی کند نکاتی که بهش گفتم را به خاطر بسپارد. می دانم خوشحال شد، چون زمانی که کابینش را ترک می کردم، او و دوستانش از خنده روده بر شدند.
بیستم آگوست
با پنه لوپه و اسکارلت در آن واحد معاشقه کردم، باید جفتشان را خوشحال نگاه می داشتم. همین کار، یک فکر عالی برای نقطه اوج فیلم به سرم انداخت. ربکا مدام به در می زد، آخر اجازه دادم بیاید تو، ولی تخت های اسپانیای آنقدر کوچک اند که چهار نفر رویش جا نمی شود و زمانی که او آمد، مدام به زمین می خوردم و بر می گشتم.
بیست و پنجم آگوست
پایان فیلمبرداری. مهمانی آخرین روز مثل همیشه یکم ناراحت کننده بود. آرام با اسکارلت رقصیدم. انگشت پایش را شکستم. تقسیر من نبود. زمانی که مرا به عقب برد، پایم رفت رویش.
پنه لوپه و خاویر مشتاق کار دوباره با من هستند. گفتند اگر فیلمنامة دیگری نوشتم سعی کنم آنها را پیدا کنم. مشروب خداحافظی را با ربکا زدم. لحظه ای بود پر از احساسات. همة عوامل پولهایشان را رو هم گذاشته بودند و برایم یک خودنویس خریدند. تصمیم گرفته ام اسم فیلم را بگذارم «ویکی کریستینا بارسلونا». مسئولان استودیو تمام فیلمهای خام را دیده اند. ظاهراً نما به نما عاشقش شده اند و صحبت از این است که در یک جذام خانه اکرانش کنیم. موفق بودن، تنهایی هم به همراه می آورد.
منبع: نیویورک تایمز
یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:43 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
میلیون ها سوال هست که می توانستم از
«وودی آلن» بپرسم. در حقیقت، دو
میلیون سوال. من، بعنوان طرفدار پر و پا قرص وودی آلن، یک لیست عظیم داشتم
از سوالاتی که در ذهنم بود. اما متأسفانه، وقتی شما در یک نشست مطبوعاتی
شرکت می کنید و جلسه با تقریباً سه هزار روزنامه نگار پر می شود؛ خیلی خوش
شانس هستید که فقط یک چیز را بپرسید.
خب، بااینکه می خواستم بدانم آیا
ما فیلمهای کلاسیک او را داریم یا صحنه های حذف شده فیلم هایش را خواهیم
دید و نشد که بپرسم؛ اما آن لحظه ای که من از رسیدن به جواب سوال هایم نا
امید شدم، بینهایت خوشحالم که بگویم در یک اتاق با فیلمساز محبوبم نشسته
ام. همچنین، بسیار خوشحالم که گزارشی از آخرین فیلم وودی آلن می دهم؛ «
ویکی کریستینا بارسلونا». فیلمی ساختار گرا و بسیار بهتر از دو ساخته
اخیرش. نیز فیلمی که به مسائل جنسی پرداخته. خب.. نمی دانم! باید سکسی ترین
فیلم او باشد. البته، با حضور «پنلوپه کروز»، « اسکارلت یوهانسون» و
«خاویر باردم» بعنوان هنرپیشگان اصلی امکان آن بیشتر است.
اگر تا بحال در مورد فیلم چیزی نشنیده اید به خلاصه ای از آن اشاره می کنم:
«
دو زن آمریکایی جوان، ویکی(ربکا هال) و کریستینا(اسکارلت یوهانسون) برای
گذراندن تعطیلات تابستانی به بارسلونا می آیند. ویکی دختری معقول و در
آستانه ازدواج است و کریستینا از لحاظ جنسی و عاطفی دختری ماجراجو. در
بارسلونا، این دو وارد یک سری ماجراهای عاشقانه با مرد مقتدر نقاشی به نام
جان آنتونیو (خاویر باردم) می شوند؛ مردی که هنوز گرفتار همسر غرغروی سابق
خود، ماریا النا(پنلوپه کروز) است. «ویکی کریستینا بارسلونا»ی وودی آلن
فیلمی دیدنی و روشنگرانه در پاسداشت عشق است.
به هرحال، اگر شما یکی
از هواداران
وودی آلن هستید قطعاً از این مصاحبه لذت می برید. او، در این
مصاحبه، به یک سلسله از موضوعات می پردازد و به طرزی باورنکردنی هم در پاسخ
گویی به سوالات صداقت دارد.
کنجکاوم که در مورد الهامی که
از زنان می گیرید صحبت کنید. آیا می توانید در مورد زنان حرف بزنید و اینکه
آنها چه چیزی را در شما بوجود می آورند که شما – اصطلاحاً- از آنها فیلم
می سازید؟نکته جالب، که قبلا هم گفته ام، اینست که اولین
بار که شروع به کار کردم اصلاً نمی توانستم برای زنان بنویسم. وقتی
فیلمنامه دو فیلم نخست را نوشتم و جلوی دوربین بردم و وقتی شروع به نوشتن
فیلنامه خود کردم؛ می خواستم طرح هایی برای تلویزیون بنویسم اما هرگز
نتوانستم از زنان بنویسم. من همیشه با دیدگاه یک مرد می نوشتم و این برای
یک دوره کامل ادامه داشت. حتی مردم هم در مورد کارهای من نظر می دادند. بعد
من نمایش «دوباره بازی کن،سام» را با دایان کیتون به روی صحنه بردم. من و
کیتون با هم ارتباط برقرار کردیم و با هم زندگی کردیم و خیلی صمیمی شدیم.
بواسطه یک سری اندیشه سقراطی یا چیزی شبیه این من کار نوشتن درباره زنان را
شروع کردم. اول نوشتن از دایان را شروع کردم و بعد دستم آمد که می توانم
از زنان بنویسم و به نوشتن برای زنان خو کردم. بیشتر و بیشتر از آنان می
نوشتم؛ همه اوقات. من آنها را دوست دارم. از مصاحبت با آنها لذت می برم.
تدوینگر من یک زن است. دستیاران تدوین همگی زن هستند و دوستان روزنامه نگار
من و تهیه کننده ام. فقط از مصاحبت با آنهاست که لذت می برم. من خوشی های
بی حدی از آنها دریافت می کنم. بدلایلی نوشتن از آنها هم برایم جالب است،
گاهی هم مردها اما، حضور قلبی خودم را حقیقتاً وقتی از زنان می نویسم بیشتر
حس می کنم. نمی دانم چرا، ولی یادم می آید وقتی را که این تحولات از
ناتوانی برای نوشتن از یک زن قابل تجسم اتفاق افتاد. هیچ چیزی نمی توانستم
بنویسم جز از یک زن تک بعدی. بعد از آن تمام مدت داشتم برای زنان و از زنان
می نوشتم. سال ها و سال هاست که نقش های زیادی برای زنان نوشته ام که یکی
از مورد پسندترین نقش ها در آثار من از آب درآمده اند. فوق العاده اینجاست
که بازیگران زن شگفتی آفرینی بیرون از اینجا هستند و یک زن را برای نقشی
پیدا کردن خیلی آسانتر از پیداکردن یک مرد است. اگر شما نقشی را بنویسید
همیشه دو نفر زن پیدا می کنی برای نقشت در حالیکه این قضیه در مورد مردها
اگر یکی یا دو نفر پیدا نکنی چندان ساده نیست. در این مرحله، مردها کمیاب
می شوند. زنان مستعد بسیاری بیرون از اینجا هستند که فقط منتظر فرصتی برای
مشغول شدن هستند.
مثل اسکارلت یوهانسون؟بله،
اسکارلت یک اتفاق بود. تا آخرین هفته پیش تولید فیلم« امتیاز نهایی» من
«کیت وینسلت» را داشتم تا اینکه گفت نمی تواند کار سینمایی انجام دهد چون
مداوم کار کرده بود و هیچ وقتی برای بچه اش نگذاشته بود.از من پرسید آیا می
بخشمش؟ البته من کاملاً اورا درک کردم و خب، اسکارلت را نمی شناختم. به
نظرم او برای نقش خیلی کم سن و سال بود؛ آن زمان فقط نوزده سال داشت.
گرفتار شده بودم، باید خیلی سریع یک نفر دیگر را پیدا می کردم و می دانستم
که اسکارلت بازیگر زیبا و معرکه ای بود. نمی دانستم آیا او واقعا آنچه که
نوشته بودم، بود؟با او قرارداد بستم و در نهایت شیفته اش شدم. به گمانم او
قادر به انجام هرکاری بود. او نه تنها زیبا بود که باهوش، عجیب، جذاب و
مستعد هم بود. از کار کردن با او خیلی خوشحالم.
هر وقت نقشی هست که از
هر نظر با او مطابقت دارد و می تواند در بیاورد دلم می خواهد به او زنگ
بزنم و امیدوارم که برای کار در دسترس باشد. همانطور که با کیتون سال ها
کار کردم و همینطور با «میا». میا زیاد با من کار کرد. به نظرم بازیگر شگفت
انگیزی بود. او هیچوقت نگذاشت من سرافکنده شوم. فکر می کنم در کار با
اسکارلت هم همینطور بود.
بعنوان نویسنده، نوشتن در مورد سه
شخصیت متفاوت از لحاظ فرهنگی برای شما چه نوع مبارزه ای است؟ باصطلاح چه
خلقی صورت می گیرد؟ درگیری ویژه شما چه بود؟من درگیری
نداشتم. من ایده ای داشتم در مورد دو زنی که در یک تابستان به جایی می
روند. یک نفر از بارسلونا با من تماس گرفت و گفت: دوست داری اینجا یک فیلم
بسازی؟ تهیه کننده ات ما می شویم. سخت ترین قسمت فیلم سازی، تهیه کنندگی آن
است. نوشتن، کارگردانی یا هرچیز دیگری به مراتب آسانتر از تهیه کنندگی
است. خب، من گفتم: البته. فیلم را می سازم.
هیچ ایده ای در مورد هیچ
قسمت کار نداشتم و بعد یک یا دوهفته بعد پنلوپه کروز با من تماس گرفت. او
را نمی شناختم؛ پنلوپه در نیویورک بود و می خواست ملاقاتی با من داشته
باشد. او را فقط در فیلم «VOLVER» دیده بودم و دیگر هیچ. به نظرم، او در آن
فیلم معرکه بود. و بعد به من گفت که می دانسته قصد ساختن یک فیلم در
بارسلونا را دارم و دلش می خواست همکاری کند. با پنلوپه عازم بارسلونا شدم و
در نظر داشتم پیش اسکارلت هم بروم. بعد شنیدم که خاویر باردم هم علاقمند
به همکاری است و بتدریج کار شکل گرفت. من مشغول نوشتن برای آنها شدم.
تعمداً برای آنها می نوشتم. ربکا هال را اصلاً نمی شناختم. مسئول انتخاب
بازیگر من، ژولیت تیلور، او را کشف کرد. ژولیت گفت که او محشر است. باید می
شناختمش و فیلم هایش را نگاه می کردم؛ این کار را کردم و حق با ژولیت بود.
من همه اجزا را کنار هم قرار دادم و وقتی انجامش دادم بهترین کار را
توانستم ارائه دهم. به هر چه اطلاعات داشتم اعتماد کردم، در زندگی ام چندین
بار در بارسلونا بوده ام اما اطلاعات زیادی در مورد این شهر نداشتم. وقتی
به آنجا رسیدم کارگردان هنری مرا به همه جای شهر برد. شما از مردم کمک می
گیرید. هرکسی هر کاری می کند و می گوید: اینها دوست ندارند اسپانیایی حرف
بزنند یا اصلاً دلشان نمی خواهد اگر 25 یا 30ساله هستند به این رستوران
بروند. دوست دارند به این یکی رستوران بروند. خب، وقتی در حقیقت دارید
وانمود می کنید؛ بتدریج نه اسپانیایی حرف می زنید نه دلتان می خواهد به
رستوران خاصی بروید و مثل اینست که بارسلونا را می شناسید یا لندن را!
هرکسی به شما کمک می کند و دقیقاً همانطوری ست که نمود پیدا می کند.
شما در تمام فیلم هایتان در پی کشف روابط بوده اید. به جوابی هم رسیدید؟هیچ
جوابی که شما دلتان بخواهد بشنوید پیدا نکرده ام. (می خندد). بارسلونا
زیباست. نورانی است. موسیقی زیبایی دارد و بازیگران زن و مردش زیبا هستند.
در انتهای فیلم، خاویر و پنلوپه نمی توانند با هم زندگی کنند. بدون هم، هم
نمی توانند زندگی کنند و مرتباً ناخرسند هستند. نمی توانند این نارضایتی را
با هم درست کنند. اسکارلت (کریستینا) همیشه از نارضایتی مزمنی رنج می برد.
او خواستار چیزی هست اما نمی داند چیست و همیشه هم در پی چیزی خواهد بود و
در نخواهد یافت چه چیزی و هیچ چیزی هم او را راضی نمی کند چرا که همه چیز
در خود اوست و او خود بی خبر است. مشکل اینجاست. ربکا هال (ویکی) در آستانه
ازدواج با این مرد (خاویر باردم) است اما با یک ثبات نسبی، یک زندگی قابل
قبول بدون هیچ فراز و نشیب و این نسخه ای از آنچه که پاتریشیا کلارکسون
دارد، خواهد بود؛ شاید با بار دراماتیکی کمتر از آن شاید بیشتر اما او
همیشه نسبت به آنچه که در زندگی نداشت احساس کمبود می کند. من دیدگاه
بدبینانه ای نسبت به روابط دارم. دیدگاه من همیشه این بوده است که شما در
رابطه- عشق- با دوستانتان حرف می زنید. نقشه می کشید. طرح می ریزید و نزد
روانکاو می روید. مشاوره ازدواج می کنید و مداوا می شوید. هرآنچه که
دوستانتان می توانند انجام دهند انجام می دهید اما در نهایت خوش شانسی می
آورید و این اقبال کامل است. شما تمامی این نیازهای دلپذیر را دارید. یک زن
نیازهای خود را دارد، و احتمال اینکه همه خواسته های زن یکجا برآورده شوند
خیلی کم است اگر یکی از این خواسته ها برآورده نشوند برای زن آزاردهنده می
شود و او را ناراضی می کند. شما هم ناراضی می شوید. خب، شما وارد یک رابطه
می شوید که اتفاق شادی بخشی است. برای آدمها اتفاق می افتد چرا که مردم
بسیاری در دنیا هستند که از نظر اینان میزان مشخصی از آنها شانس می آورند.
یکی را ملاقات می کنند، عاشق می شوند. با فرد خوشحال هستند و هیچ اختلافی؛ و
این خوشبختی است. این نظر من است. می توان در این مورد مباحثه کرد ولی اگر
از من بخواهید که هر آنچه را آموخته ام، بگویم؛ می گویم. هرکاری که انجام
می دهید برای خوشبخت بودن است؛ تمام تصمیمات، نقشه ها، کتاب های راهنما،
هرکاری که انجام می دهید. در صورتیکه درست انجامش دهید.
بعضی ها وارد
رابطه می شوند اما شما آمار طلاق را ببینید، میزان روابطی که مردم برقرار
می کنند و تعداد مردمی که رابطه ای ناشاد دارند اما بخاطر جبر با هم می
مانند؛ به خاطر بچه ها، ترس از تنهایی و... نمونه های شگفتی آفرین اندک
اند. شما مجبورید خوشبخت باشید. امیدوارم ناراحتتان نکرده باشم.
وقتی درحال فیلمبرداری بودید گنجینه طرفدارانتان پر و پیمان بود. کار را سخت نمی کرد؟فیلمبرداری
در بارسلونا خیلی ساده بود. یک انجمن فیلم در اسپانیا وجود دارد. بعضی ها
از بارسلونا و بعضی ها از مادرید هستند. انجمن آنجا فعالتر است و در کل،
کار آسانی بود. خیلی از آنها انگلیسی صحبت نمی کردند جز معدودی. من
اسپانیایی حرف نمی زنم. عوامل اسپانیایی من می دانستند چطور نور بدهند و می
دانستند چطور همه کارها را بخوبی انجام بدهند. می توانید ببینید که فیلم
خوش ساختی شده. فیلمبردار اسپانیایی بود و کارش را خوب انجام می داد. او
بخوبی دیگر فیلمبرداران جهان بود. یک فیلمبردار عالی. انگلیسی حرف نمی زد؛
موردی نداشت. من تعدادی کار سینمایی با یک فیلمبردار چینی داشتم که انگلیسی
حرف نمی زد. ده سال با کارلوس دی پالما کار کردم؛ مردی که فقط کمی انگلیسی
بلد بود. این موارد ساده هستند. خودِ کار ساده است اما آنچه که دشوار است
نوشتن یک متن خوب است. در نود درصد اوقات وقتی پروژه ای رد می شود بخاطر
اینست که متن خوب نیست. بازیگرها در کل عالی کار می کنند. احتمالش کم است
که کاری خوب پیش نرود بخاطر اینکه بازیگرها خرابکاری کرده اند. احتمالش کم
است که خیلی بد کارگردانی کنید اما کار پیش نرود. کارگردانی مثل علم پرتاب
موشک نیست. اما، اگر شما متن بدی داشته باشید خب، به اندازه فدریکو فلینی
نمی شوید یا هر صاحب سبک بزرگ دیگر یا هرآنچه که شما را نگه دارد.
در
پایان کار، شما یک فیلم معیوب و خسته کننده دارید یا یک داستان غیرمنطقی یا
نچسب. یکبار من متنی داشتم، نوشته تر و تمیزی بود. اصل موضوع اینجاست؛ کسی
نمی توانست انگلیسی حرف بزند. مشکلی نیست. من، پنلوپه و خاویر را تشویق
کردم تا بداهه گویی کنند. این دو معرکه اند و همه جا با بداهه گویی کار
کردند. حرفی نداشتم که آنها چه می گویند. هیچ حرفی. الآن می توانم از زبان
بدن صحبت کنم که آشکارا همان صحنه ای بود که من نوشتمش. عین کلمات من نبود
اما این دو، متن را تجزیه تحلیل کردند؛ در مورد مسائل عاطفی زندگی بحث
کردند؛ یک چیزی مثل این. هرگز نفهمیدم که آنها چه می گویند تا اینکه به
نیویورک برگشتم و زیرنویس در فیلم گذاشتم. شخصی که کار زیرنویس را انجام می
داد به من گفت آنها چه می گویند. خوب بود. کار، آن چیزی که نوشته بودم نشد
اغلب بازیگران تصویر خودشان را ارائه می دادند اما خوب شد. اگر داستان
برای گفتن دارید می توانید این کار را انجام دهید. به همان اندازه که
داستان تر و تمیز باشد همه این درک را دارند که چطور روایتش کنند؛ خب، این
کار را بکنید. اگر متن خوب نیست؛ بنابراین نه گروه عظیم بازیگران، نه
کارگردانی یا فیلمبرداری معرکه هیچکدام شما را از زندان آزاد نمی کنند. من
خیلی سال پیش این را فهمیده ام.
شخصیت ربکا هال به نظر کمی
شبیه نقش هایی است که شما در گذشته بازی کرده اید. او صدای خرد است. وقتی
مشغول نوشتن شخصیت ویکی (ربکا هال) بودید داشتید به صدای درونتان گوش می
کردید؟جالب است که این سوال را از من می پرسید. شما سومین
نفر هستید که این سوال را از من می پرسد. این قضیه برای من عجیب و غریب به
نظر می رسد. ظاهرا به خاطر اینکه شما سومین سوال کننده هستید. سال ها پیش
وقتی پائولین کائیل فیلم interiors را دید؛ خیلی مصر بود که شخصیت «مری بث
هال» من هستم با یک مدرک که این شخصیت ژاکت پشمی مردانه ای می پوشید که من
دوست دارم بپوشم. گفتم نه، درست نیست. چرا که مشکل مری در این فیلم این است
که او نمی تواند خود را به شکلی هنرمندانه ابراز کند. او سرشار از احساس
است و قادر به برون ریزی نیست. من همیشه می توانستم کمی بنویسم یا جوک
بگویم و هیچوقت مشکلی نداشتم. سال هایی که پیش مردم می رفتم می گفتند« تو
جان کیوساک هستی. تو کنت براناگ هستی یا این یکی هستی یا...» و وقتی«نبرد
نهایی» را ساختم یکی به من گفت که « جاناتان رایز مِیِر» داشت نقش مرا بازی
می کرد. من به فکر فرو رفتم. چطور کسی ممکن است اینگونه بازی کند. من در
افسارگسیخته ترین خیالاتم هم نمی توانستم اینگونه نقش را دربیاورم، آنطور
که فکر می کردم باشم ومن منظوری ندارم چون جاناتان در نقش خاویر بسیار دوست
داشتنی و مجذوب کننده است. می توانستم خود را در صحنه ای بامزه تصور کنم
که به رستوران می روم و دارم سعی می کنم که دوزن جذاب را برای خودم بگیرم و
خب موفقیت آمیز نیست. من یک جورهایی می توانم دیدگاه ضدالهی و هستی
گرایانه خاویر را بفهمم، همانطور که بارها گفته ام. کسی تابحال نگفته است
که خاویر گهگاه برای تو نمونه ای از کنکاش است. آنها فکر می کنند که طرف
صحبت ماریا من هستم. من می فهمم، پس اینطور نیست. اما جالب اینجاست که این
حرف ها ادامه دارد و من فقط می توانم این فکر را بکنم که من نقطه ضعفی
دارم. این مثل این نیست که شما تنها دیوانه یک شهر هستید من نقطه ضعفی دارم
و آن را درنمی یابم اما ظاهراً دیگران آن را می بینند و این باز هم و باز
هم ادامه پیدا می کند. به هرحال من که نمی بینمش اما صادقانه می توانم
بگویم که ذهنیتم در مورد آن درست است. من دارم اطمینان خود را از دست می
دهم.
می خواستم بدانم که آیا شما با هیچ یک از این شخصیت ها
ارتباط قلبی برقرار کردید و همچنین می خواهیم برگردیم به موضوع
هوادارانتان در بارسلونا، چطور با انبوه جمعیت برخورد می کردید؟ بله،
جمعیت عظیمی دور و اطراف وجود داشت و اصلاً مشکلی نبود. آنها محترم ترین و
دوست داشتنی ترین مردمان بودند. دلشان می خواست آنجا باشند و برای ما آزار
و اذیت ایجاد نمی کردند و قبل از شروع کار اگر سکوت می خواستم؛ می گفتم و
همه ساکت می شدند. در نهایت آنها خوب بودند و اهل همکاری. با همکاری وسیع
از طرف شهر در هرجایی مواجه شدیم. اگر شما پایان فیلم را تماشا کنید اعتبار
مردمانی که شرکت کردند را می بینید. مردم بی دلیل به ما لطف داشتند. با
محبت تر از این نمی توانستند باشند. من می توانستم فیلم را بسازم؛ این
بخاطر چیزهای مفت و مجانی بود که من برای بودجه کم خود می توانستم داشته
باشم. من اصلاً پول زیادی نداشتم و فیلم خود را با تقریباً 15 میلیون دلار
ساختم. بعضی اوقات به 16میلیون می رسد و بعضی اوقات به 14میلیون. فیلم خوب و
سالم به نظر می رسد چرا که ما همیاری و چیزهای مجانی زیادی داشتیم. شهر
برای ما فوق العاده بود. درِ موزه برای ما باز بود. جمعیتِ در خیابان که
خیلی هم زیاد بودند مثل کار فیلمبرداری در نیویورک نبود که شما با توده
پیوسته ای از مردم مواجه شوید که در حال تماشا هستند و خسته اند و حواسشان
نیست. ما واقعاً هزاران هزار نفر از مردم را داشتیم. آنها نمی توانستند
دوست داشتنی تر از این و تا این حد همیار باشند.
از جملات
منتخب یکی از صفحات: زندگی غائی ترین اثر هنر است. جمله ای هم درمورد اثر
فیزیکی هنر است؛مجسمه شما در « اُویدو » چگونه ساخته شد؟ و همچنین در مورد
انتخاب هنری که شما در فیلم اعمال کردید هم توضیح دهید. راوی که در صفحه
حضور ندارد و هرگز هم هویتش واقعاً مشخص نمی شود. این یک کار ادبی بزرگ
است. شما به فیلم بعنوان یک اثر ادبی نگاه می کنید؟اینجا
سه سوال وجود دارد. سوال اول در مورد copy line است. اول، من copy line را
رد می کنم. مردم بازار که پوسترهای فیلم شما را نشان می دهند قلب شما فرو
می ریزد چرا که فکر می کنید فیلم قشنگی ساخته اید. لااقل شما برای ساختن یک
فیلم تلاش خود را کرده اید و معمولاً این افراد چیزی را نشان شما می دهند
که به ستمگرانه ترین روش با مخرجی مشترک ارزیابی شده. حالا در این فیلم،
من منظور خاص آنها برای نشان داده شدن بودم و به گمانم خوب بود. به نظرم
عالی بود. من غافلگیر شدم که مجبور نبودم حلقه فیلم را به عقب برگردانم و
بگویم «دوباره لطفاً». این یک توجه زیبا بود بهتر از هرآنچه که تصورش را
کرده بودم. من هرگز حس نمی کنم copy line ضرورتی داشته باشد اما مردم همیشه
در این امر مشارکت می کنند. Copy line برای من بی معنا است و هیچ ارتباطی
با فیلم ندارد و با هیچ قسمت دیگر از ساخت فیلم، هم. دوست ندارم این اتفاق
برای فیلم من بیافتد.
پوستر فیلم زیباست و یکی از جالب ترین
پوسترهاییست که من تابحال داشته ام. این حس من در مورد copy line است.
آنها(قاچاقچیان فیلم) همیشه ترسناک هستند. آنها هدف خاصی ندارند و احدی را
هم وارد این کار نمی کنند؛ اینان مردم بازار را با یک دلیل عجیب راضی به
خرید فیلم می کنند. مجسمه من در «اُویدو» یکی از رموز بزرگ تمدن غرب است.
«اُویدو» شهری دوست داشتنی در بارسلونا است. من چند باری آنجا رفته ام و
زیباست. یک بار برای کاری به آنجا رفتم. مردم اسپانیا تا از من نمی پرسیدند
من هرگز نمی توانستم کاری انجام دهم. آنها گفتند ما داریم مجسمه ای از شما
در شهر می سازیم. فکر کردم این یک جوک است و خب، مجسمه ای از من در شهر
ساخته شد. خوب است. یک مجسمه برنزی از من. در آن مجسمه، من ژاکت ورزشی ام
را پوشیده ام با یک شلوار مخملی. اول فکر کردم این مجسمه یکی از آن
چیزهاییست که آن را در جایی از شهر جایگزین کرده اند. بعد وقتی براد پیت به
«اُویدو» آمد مجسمه او را بیرون آوردند. چرا مجسمه من؟ من هیچ کاری انجام
نداده بودم. من تنها یک عکس از این شهر در خانه ام دارم؛ با دو مشت برف در
دستم. مردم برای مجسمه شیشه می دزدیدند و این شیشه ها به مجسمه ها جوش می
خوردند. پسرها شبانه با دستگاه جوش می آمدند و کار جوشکاری را شروع می
کردند. من آنجا بودم که نیمی از شیشه های مجسمه جوش خورده شد. در این زمان
بود که تعمیرش کردند؛ وقتی داشتم شهر را ترک می کردم. جدایی کار سختی بود.
نمی دانم چه ارتباطی هست. مثل کندن مردم از خیابان. من نمی فهمم اما آنها
آدم های خوبی هستند و خوشحالم که به آنجا رفتم. زیاد مجسمه را نمی بینم.
مسئله
سوم راوی فیلم بود. من اول از همه حس می کنم که نویسنده هستم نویسنده ای
که کارگردانی می کند و مصالح کارش روی صفحه تخریب نمی شوند. من یک نویسنده
ام. من همیشه صدای راوی را می شنوم . وودی آلن، مرد خنده دار با استقامتی
است که همیشه با مخاطب حرف می زند. من می نویسم و خیلی از مواقع هم در فیلم
هایم با مخاطب حرف می زنم. در مقابل مخاطبانم یک شخصیت سخنگو دارم، یک
راوی. من تمام مدت حضور نویسنده را حس می کنم. در صحنه ادیبانه برخورد می
کنم. وقتی به داستان فکر می کردم به شکل آن در فیلم هم فکر می کردم. بطور
غریزی. فکر می کردم که دارم یک چیزهایی را می نویسم. داستان را نوشتم و از
خانه درآمدم. بعد برایش یک راوی در نظر گرفتم. اما هرگز یه شیوه دیگری به
شرح راوی نپرداختم. من یک نویسنده ام و این کاری ست که من می کنم. به همین
دلیل وودی آلن کارگردانی می کند.
سوال آخر. یکی از بازیگران
این فیلم می گفت وقتی فهمیدند قرار است با شما کار کنند عصبی بودند چرا که
شما کارگردانی توانا هستید. آیا برای آسودگی هنرپیشگان خود تکنیکی دارید؟ و
نیز، شما ابتدای مصاحبه گفتید اسکارلت یوهانسون قادر به انجام هرکاری است.
این یک تعریف بزرگ و کم سابقه است. آیا نقشی وجود دارد که شما برای او
ننوشته باشید و از او بخواهید بازی کند؟جواب سوال اول-
بازیگرها نباید راحت، کسل شوند. من تنها کسی هستم که راحت خسته می شود.
ممکن است خستگی من به آنها هم احساس خستگی بدهد. در ملاقات با پنلوپه و
خاویر من عصبی هستم. چرندیات زیادی هم حول من می چرخد و آنها هم باور می
کنند؛ اینکه من دوست ندارم با کسی حرف بزنم. می گویند من گوشه گیر هستم.
مطلبی در شماره هفته گذشته مجله نیویورک تایمز بود درباره ماتیو گود که من
با او در امتیاز نهایی کار کردم. او گفته بود« آمدم در آزمون انتخاب بازیگر
شرکت کنم. یکی به من گفت که با وودی آلن دست نده، دوست ندارد لمسش کنند»
خب! این چیزها از کجا سرچشمه می گیرند برایم قابل تصور نیست. من خیلی اهل
جمع نیستم اما خطرناک هم نیستم. در جمع که قرار می گیرم عصبی می شوم. من
واقعاً راهی ندارم تا بازیگرانم راحت باشند. به گمانم آنچه رخ می دهد اینست
که آنها قبل از ورود به صحنه عصبی هستند اما بعد که فقط یک دقیقه با من هم
صحبت می شوند و می بینند که ترسناک نیستم و یا هرچیز که آنها بیان کرده
اند؛ می بینند که من آدم مطیعی هستم و می توانند بی هیچ تلاشی مرا کنترل
کنند و بعد، آسوده می شوند. هیچ چیزی نمی توانم انجام دهم تا جلوی این
اتفاق را بگیرد آنها ناراحتی مرا می بینند ولی من فکر می کنم عصبی و خجالتی
بودن من چیزی نیست که قابل فهمیدن باشد.
و اما در مورد اسکارلت، من
هرگز فکر نمی کنم که چیزی وجود داشته باشد که دلم بخواهد برای کسی بنویسم.
من می گویم که حتی اگر من نقشی دارم که اسکارلت می تواند بازی کند همیشه
دلم می خواهد به او بدهم. امیدوارم که توانایی اش را داشته باشد. من فکر می
کنم او در هرچیزی مستعد است. اگر هیجان می خواهید او مهیج است. اگر خنده
می خواهد او می خنداند. او می تواند آواز بخواند اگر بخواهید. او سکسی است.
باهوش و متفکر. او بهترین بازیگری ست که می توانید داشته باشیدش. و چیزهای
بسیار زیادی هست که خودش و چهره اش می توانند بر صفحه تلویزیون انجام
دهند. او بسیار خوش عکس است. دلم می خواهد اگر بشود همیشه از او استفاده
کنم. هیچ محدودیتی برای او وجود ندارد. حالا فکر می کنم محدودیتی برای
پنلوپه هم وجود ندارد. او در حال یادگیری زبان انگلیسی است. خیلی خیلی دارد
در صحبت کردن روان می شود. وقتی شروع به صحبت با او کردم عالی بود. حالا
او دارد واقعاً دوزبانه می شود. کارگردان ها نقش های بیشتر و بیشتری در
فیلم های انگلیسی زبان می نویسند. او می تواند خیلی امتیاز بگیرد چرا که او
بازیگر بسیار مقتدری است.
.jpeg/220px-Woody_Allen_(2006).jpeg)
یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:42 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
مجموعه طنزهای دراماتیک وودی آلن با عنوان «عوارض جانبی» با ترجمه لادن نژادحسینی منتشر شد. به گفته مترجم وودی آلن در داستانهای این کتاب روابط خانوادگی و سرنوشت انسان را دستمایه طنز قرار داده است.
به گزارش ایبنا، در کتاب «عوارض جانبی» داستانهای «به یاد نیدل من»، «محکوم»، «دریغ از سرنوشت»، «خطر بشقاب پرندهها»، «توجیه بنده»، «فصل کاگلماس»، «سخنرانی من برای فارغالتحصیلان» و «رژیم» را میخوانید.
نژادحسینی، مترجم «عوارض جانبی»، درباره این مجموعه گفت: داستانهای این مجموعه بیشتر اجتماعی است و طنز آن روابط خانوادگی و سرنوشت انسان را بیان میکند. این کتاب به شکل غیر مستقیم عقاید فلسفی وودی آلن را در قالب داستان بیان میکند.
وی ادامه داد: داستانهای آلن مخاطب را با کشمکش واقعی زندگی مواجه میکند و معمولا پایان خوشی دارد. داستانهای او خواننده را با پرسشهای متعدد رها میکند؛ پرسشهایی که افراد در زندگی تا مدتها درگیر پاسخ آن هستند.
نژادحسینی افزود: شخصیتهای به ظاهر کودن ولی متفکر آلن همراه با صحنهسازهای خاص و کمدی تجسمی خلاقانه را تصویر میکنند.
کتاب «عوارض جانبی» برگردان کتاب «side effect» است که نسخه اصلی آن در سال 1975 میلادی منتشر شده.
اکثر داستانهای این مجموعه قبل از انتشار به صورت کتاب در نشریات مختلفی همچون «نیویورک تایمز»، «نیویورکر» و «نیو ریپابلیک» چاپ شدهاند.
این اثر با ترجمه لادن نژادحسینی در شمارگان 2500 نسخه منتشر شده و با قیمت 2600 تومان از سوی نشر بیدگل به فروش میرسد.
وودی آلن دو بار به عنوان فیلمنامه نویس و یک بار برای کارگردانی به جایزه سینمایی اسکار دست یافته و بارها برای این جایزه کاندید شده است که از این نظر رکورد دار است. اما او هرگز برای دریافت جایزه خود در مراسم اسکار حضور نیافته و عقیده دارد رقابت در عرصه هنر کاملا بیمعناست.
از این نویسنده تاکنون کتابها و فیلمنامههایی چون: «آنیهال»، «مرگ در میزند»، «پایان هالیوودی»، «مانهاتان» و «کنت دراکولا» به فارسی ترجمه و در ایران منتشر شدهاند.
یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:42 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
همانگونه که از موسیقی فیلمهایش مشهود است،
وودی آلن از دوستداران جدی موسیقی جاز است. خود او از نوجوانی کلارینت میزد. او کلارینتی با سیستم انگشتگذاری قدیمی معروف به سیستم آلبرت به کار میبرد. سالها است که او همراه با گروهی از دوستانش هر دوشنبه شب در هتلی در نیویورک جاز دیکسیلند مینوازند. وودی آلن حتی برای گرفتن جایزه اسکار فیلم آنی هال به هالیوود نرفت، چرا که مراسم اسکار با برنامه نوازندگی دوشنبهشبهای او همزمان بود.

یکشنبه 14 آذر ماه سال 1389 @ 7:41 PM
| نویسنده:
نوید |
چاپ
وودی آلن با نام اصلی
Allen Stewart Konigsberg اول دسامبر سال ۱۹۳۵ در بروکلین- نیویورک در یک خانواده یهودی متولد شد. او هشت سال از دوران کودکی اش را در مدرسه یهودیان سپری کرد، پس از آن در دبیرستانی به نام Midwood به تحصیلاتش ادامه داد. در آن زمان موهای قرمز رنگ او باعث شده بود تا در بین دوستان و هم کلاسیهایش به «قرمز» معروف شود. آلن با هدف کسب درآمد، به نوشتن قطعات طنز و فروش آنها همت گمارد، این نوشتهها در ستونهای طنز روزنامهها به چاپ میرسید.
پس از آن در سال ۱۹۵۳ در دانشگاه سینمایی نیویورک ثبت نام نمود و بلافاصله در دورهای به نام «تولیدات سینمایی» مردود شده مجبور به ترک دانشگاه شد. از آن پس به مدت دو سال با دستمزدی معادل هفتهای ۲۰ دلار، به نویسندگی برای کمدینی به نام دیوید آلبر (David Alber) مشغول بود. سپس وارد تلویزیون شد و به نوشتن متون برنامههای تلویزیونی پرداخت. آلن از نوجوانی نواختن کلارینت را آغاز کرد، با ورود به برنامههای تلویزیونی، او اسم کوچک وودی هرمن نوازنده مشهور کلارینت را بر خود نهاد.
آلن به مدت پنج سال در تلویزیون به فعالیت نویسندگی پرداخت و در نهایت تصمیم گرفت استعدادش را در زمینه اجرای کمدی نیز امتحان کند. اولین حضور او در مقام کمدین در سال ۱۹۶۰ در یک باشگاه کمدی در محله منهتن بود. شخصیت کمدی متفاوت و خلاق او به سرعت نگاهها را به سوی او معطوف کرد. آنچنانکه در سال ۱۹۶۳ او به عنوان مهمان در اغلب برنامههای گفتگوی تلویزیونی ظاهر میشد. نمونه اجراهای او را در این سالها میتوان در آلبومهای Nightclub Years ۱۹۶۴-۱۹۶۸ و Stand-Up Comic پیدا کرد. که دومی شامل یکی از اجراهای کلاسیک وودی آلن به عنوان «گوزن شمالی» (به انگلیسی: The Moose) میباشد. در آلبوم Stand-Up Comic وودی آلن با به هم آمیختن تجربه پنج سال کارش در تلویزیون با فعالیت هاش در اجراهای طنز، یکی از بهترین کارهایش را ارائه کردهاست. توازن و اعتماد موجود در صدایش به زیبایی با شنونده ارتباط برقرار میکند. این آلبوم چکیده فعالیتهای او بین سالهای ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۹ است. عصبی بودن به عنوان مشخصه دائمی این شخصیت در جای جای سخنانش قابل لمس است.
نخسیتین فیلمنامه او تازه چه خبر، پیشی(What's New, Pussycat?) بود. نخستین فیلمی که کارگردانی کرد چه خبرها، سوسن پلنگی(What's Up, Tiger Lily?) بود، که در اصل فیلمی ژاپنی بود که فقط آن را با گفتار خندهآوری دوبله کرد.
نخستین فیلمی که به معنای رایج کارگردانی کرد پولو بردار و در رو بود. بعد در فیلم دوباره بزنش، سام بازی کرد.
در ۱۹۷۷ تولید و بازی در آنی هال(Annie Hall) که برای او ۳ جایزه اسکار (برای بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم) به ارمغان آورد، سر آغاز دوران تازه و مهمی در کار او شد.
